تمدن ایران زمین

لیلی

 

پیامبری از کنار خانه ما رد شد
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. باران گرفت.
مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم گفت : بهار است.
و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباس های ما خاکی بود. او خاک روی لباس های مان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلب مان را از زیر لباس مان دیدیم.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. آسمان خانه ما پر از عادت و دود بود. پیامبر ، کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهای مان گذاشت.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشتان درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود ، به ما بخشیدند. و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی آورد. اما نام او را که بردیم ، قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.
من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اینجا بهشت است.
خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.





عرفان نظرآهاری
متولد : 1353
کارشناس زبان وادبیات فارسی ، کارشناس ارشد زبان وادبیات فارسی ، کارشناس زبان وادبیات انگلیسی ، دانشجوی دوره دکترای رشته زبان و ادبیات فارسی ، دانشجوی دوره دکترای تاریخ فلسفه.
تحقیق، تدوین و نگارش رساله فارغ التحصیلی در مقطع کارشناسی ارشد با نام: "بررسی چگونگی انتخاب موضوع در شعر نوجوان" (1998).



لیلی ، نام تمام دختران زمین است
خدا مشتی خاک بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد ، از خود در او دمید. ولیلی پیش از آنکه باخبر شود ، عاشق شد.
سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد.
زیرا خدا وند در او دمید و هرکه خدا در او بدمد ، عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران زمین است ؛ نام دیگر انسان.
خدا گفت : به دنیا می آورم تا عاشق شوید.
آزمونتان تنها همین است : عشق. و هرکه عاشق تر آید ، نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید ، نزدیکتر.
عشق کمند من است. کمند که شما را پیش من می آورد. کنمدم را بگیرید.
و لیلی کمند خدا را گرفت.
خدا گفت : عشق ، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو کنید.
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت : عشق ، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.


کتاب های منتشره شده :
1- " از روزهای سادگی"، 1996. موسسه انتشاراتی حوزه هنری.
2- "پشت کوچه های ابر"، 1997. موسسه انتشاراتی "نیستان".
3- " کوله پشتی ات کجاست؟"،2002 . موسسه انتشاراتی "به نشر".
4- " نامه های خط خطی"، 2003. موسسه انتشارتی "صابرین".
5-" لیلی، نام تمام دختران زمین است" ، 2004 . موسسه انتشارتی "صابرین".
6-" راز مرواریدهای شهرزاد"، 2004. موسسه انتشاراتی "مدرسه" 6-
7- "پیامبری از کنار خانه ما رد شد"، 2005 موسسه انتشارتی" صابرین".
8- " هر قاصدکی یک پیامبر است"، 2005 . موسسه انتشاراتی" ا فق".
9 - " بالهایت را کجا جا گذاشتی؟" ، 2005. موسسه انتشاراتی "افق".
10- " چای با طعم خدا"، 2005 . موسسه انتشاراتی "افق".
" در سینه ات نهنگی می تپد"، 2006. موسسه انتشاراتی "صابرین". 11-
12- "جوانمرد، نام دیگر تو" ، 2007. موسسه انتشاراتی "صابرین".
13- "من، هشتمین آن هفت نفرم" ، 2007 . موسسه انتشاراتی "صابرین".
14-" روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس"، 2007 انتشارات نورونار

جوایز
برگزیده جشنواره "کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان" برای کتاب "چای با طعم خدا"، سال 2006.
برگزیده جشنواره "کتاب های برتر" برای کتاب های " نامه های خط خطی" و" لیلی، نام تمام دختران زمین است"، سال 2006.
برگزیده کتاب سال سلام بچه ها برای کتاب "نامه های خط خطی" ، سال 2005.
جایزه شاعر و نویسنده برگزیده کودک و نوجوان در جشنواره"شهروند برگزیده" از سوی شورای شهر تهران، سال 2005.
برگزیده جشنواره مطبوعات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در سال های 2005،2003، 2002 و 1998.
برگزیده جشنواره "مطبوعات رشد" (وزارت آموزش و پرورش)، سال 2003.
برگزیده"جشنواره کتاب های کمک آموزشی رشد"(وزارت آموزش و پرورش) برای کتاب "نامه های خط خطی" ، سال 2003.
برگزیده جشنواره مطبوعات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در سال های 2003، 2002 و 1996.
برگزیده جشنواره ادبی "پروین اعتصامی" برای کتاب "کوله پشتی ات کجاست؟"، سال 2003.
برگزیده کتاب سال "سلام بچه ها" برای کتاب "کوله پشتی ات کجاست؟ "، سال 2002.
برگزیده "کتاب سال جمهوری اسلامی ایران"( وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) برای کتاب "کوله پشتی ات کجاست؟ "، سال 2002.
برگزیده نخست کنگره شعر زنان، سال 2001.
برگزیده جشنواره کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برای کتاب"پشت کوچه های ابر"، سال 1998.

 

سایت رسمی عرفان نظر آهاری 

http://www.nooronar.com/

 


لیلی ، مرده بود
قصه نبود ، راه نبود ، خار بود و خون.
لیلی ، قصه راه پر خون را می نوشت. راه بود و لیلی می رفت. مجنون نبود.
دنیا ولی پر از نام مجنون بود.
لیلی تنها بود. لیلی همیشه تنهاست.
قصه نبود ، معرکه بود. میدان بود ؛ بازی چوگان و گوی.
چوگان نبود ؛ گوی بود. لیلی ، گوی میدان بود ؛ بی چوگان. مجنون نبود.
لیلی زخم بر می داشت ، اما شمشیر را نمی دید. شمشیر زن را نیز.
حریفی نبود. ناپیدا و گم. قصه عشق اما همه از مجنون بود.
مجنون نبود.
لیلی قصه اش را تنها می نوشت.
قصه که به آخر رسید. مجنون پیدا شد. لیلی مجنونش را دید.
لیلی گفت : پس قصه ، قصه من و توست.
پس مجنون تویی!
خدا گفت : قصه نیست. راز است. این راز من و توست. بر ملا نمی شود ، الا به مرگ. لیلی! تو مرده ای.
لیلی مرده بود


سلام

دوستان وبلاگ سعید رو بهش  پس دادن


http://www.milade2011.blogfa.com/

 

از همتون متشکرم