تمدن ایران زمین

پانته آ

درود بر تمام ایرانی ها و پارسی زبان ها

چند گاهی است که از کاشانه ام دور بودم
سپاس از شمایی که من را از یاد نبردید
حال و روز من خوب است و در سلامتی کامل هستم
چند گاهی است که به کلاس کنکور میروم و فقط برای این از کاشنه ام دور شدم
اگر بدانید چقدر دلتنگ کاشانه ام بودم
اینک بعد از دوری زیاد برای شما مطلبی را در نظر گرفته ام
امیدوارم دوستش بدارید

افراد وفادار عموما کم پیدا می شود زیرا اگر این خصلت نیک فرا گیر بود دیگر خیانت و دروغ و دشمنی وجود نداشت. (کوروش بزرگ)


تابلویی که می بینید ، اثر «وینسنت لوپز» نقاش اسپانیایی 
قرن 18 روایت کننده ی یکی از داستان های تاریخ ایران باستان است
هنگامی که هخامنشی ها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند ، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام «آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود. چون وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند ، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند. و حتی هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند ، از ترس اینکه به او دل ببازد ، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد. اما اراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگیرد، بناچار پانته آ از کورش کمک خواست 
کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد کوروش به او گفت اکنون زمان خوبی است که تو به لیدیه بروی شاه لیدیه در این فکر است من از تو خشمگین شده ام و تو را از سرزمین بیرون کرده ام تو نیز از لیدیه و لشکر او به من خبر میدهی
پانته آ که این بزرگ مردانگی کوروش را دید از او اجازه خواست تا به آبراداتاس پیغام دهد و او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبراداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند 
او برای لشکر کوروش ارابه داس دار ساخت و کوروش به پاس ضحمتش آبراداتاس را فرمانده ارابه های داس دار کرد
پانته آ زیور آلات خود را فروخت و برای شوهرش بهترین زره را خرید
می گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: ((سوگند به عشقی که میان من و توست ، کوروش به واسطه جوانمردی که در حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.)) 
آبراداتاس در همان جنگ یعنی جنگ با لیدیه کشته شد و پانته آ بر سر جنازه ی او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد ، اما پانته آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت ، سینه ی خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس غفلتی که کرده بود ، خود را کشت 
هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید ، بر سر جنازه ها آمد. از این روی اگر در تصویر دقت کنید دو جنازه ی زن می بینید و یک مرد و باقی داستان که در تابلو مشخص است
کوروش در همان جا برای آن دو دلداده ی عاشق مقبره ای بنا کرد